توی استودیو نشسته بودیم و در مورد کارا صحبت می
کردیم. یکی از بچه ها گفت امروز خیلی اتفاقی موقع سرچ کردن یه مطلبی خونده که شدیدن
به دلش نشسته و تکونش داده. چند خطی رو یادش بود : "...اعتراف
میکنم که من هنوز نمیتوانم با خودم و فقط خودم تنها باشم و شاد باشم و لذت ببرم.
چیزی باید باشد، جاندار یا بیجان که من بتوانم خودم را، یا دقیقتر این خلاء
درون را تحمل کنم...".
امروز داشتم توی گوگل ریدرم پستهای نخونده رو می خوندم که رسیدم به
وبلاگ الیزه. و آن خلاء لعنتی...خودش بود! عالی بود. عالی. نمی دونم اینجا رو می خونی یا نه، ولی عالی بود به توان بینهایت. و ارزشمند.
دوباره بارون گرفت، دوباره اشکای من...!
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:22  توسط اسپاسم
|

