تبليغاتX
اسپاسم - نگاه کن...
داشتیم قدم می زدیم... گفت به درختا نگاه کن. ولی جوری نگاه کن که انگار همچین چیزی رو برای اولین باره که می بینی! حتی اسمش رو درخت نذار. بذار همینی که هست باشه. همین موجودی که الان جلوت ایستاده. این سنگ فرشها، پرنده ها، هر چیزی که می بینی. همه بدون اسم، بدون تعریف، بدون تاریخ و بدون گذشته... و برای همین به چهرۀ آدمها نگاه نکن چون تورو یاد چیزی میندازن. یاد یه خاطره، یه تصویر، یه حس، مزاحمت فکری... خوب یا بد بودنش مهم نیست، بدون قضاوت.

چقدر زنده شدیم! یک لحظه توی سکوت اون شب چقدر همه چیز جور دیگه ای بود. یک آن حس کردم اتفاقاتی در جریانه! حتی هوایی که اطرافم بود، آسمون، درختا... جریان داشتن، نفس می کشیدن انگار، حرکت می کردن!

و بعد، گفت نگاه کن، اما حس کن نیستی! این تو نیستی که نگاه می کنی، فقط تصاویر هستند، همه چیز سر جاشه، درختا، هوا، صداها، اما تو نیستی، بدنت نیست! و یک لحظه حس کردم پرت شدم! پرت شدم درون اون چیزی که می دیدم! عجیب بود. جنس دیگه ای داشت. واقعیتی بود. رازی داشت...

عجب شبی بود!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 2:0  توسط اسپاسم  |