دوباره خیلی اتفاقی گذرم افتاد به آلبوم عکسای
5، 6 سالگیم! این ورق زدن آلبوم قدیمی گرچه کلیشه ای شده ولی حسش همون حس غریب
همیشگیه. نمی دونم چرا هر بار با دیدن این عکسا انقدر دلم می گیره. خنده دار شاید
به نظر بیاد ولی احساس می کنم دارم پیر میشم! گذر زمان رو حس می کنم، یعنی خودم رو
می ذارم جای 10 یا 15 سال بعد که دارم عکسای الانم رو نگاه می کنم، بعد با خودم می
گم یعنی من 10، 15 سال دیگه چه ریختی ام؟! 30 سال دیگه چطور؟! چه حسی دارم؟ بعد می
بینم که به هرحال روزی می رسه که تو دیگه توی بعضی از بازی های این دنیا نقشی
نداری، می ری بیرون! از الان حسش برام دردناکه! چه جالب می شد که عمر کسی مثلاً اگه 70 سال بود طرف خودش انتخاب می کرد
چقدرشو تو چه سنی بگذرونه، مثلاً 50 سال از 70 سال رو تو 25 سالگی بگذرونی!
پ.ن1: گاهی فکر کردن به همچین چیزایی باعث میشه که لحظه لحظۀ این روزای جوونی رو خاطره کنم! ببلعم!
پ.ن2: بازم فکر کردن به همچین جریاناتی (که سابقش طولانیه!) باعث شده که ببینم چه کارایی رو واقعاً دوست دارم انجام بدم، چه کارهایی می تونه برام مثه یه بازی باشه، جوری که بتونم خلاقیت نشون بدم و حسش همیشه برام تازه بمونه و مهمتر اینکه به وجود کسی وابسته نباشه، مال خودم باشه، مال تنهایی من، وحالا دارم می رم به اون سمت. دارم یکی یکی چیزایی رو که عاشقشون هستم پیدا می کنم.
پ.ن3: در راستای همین یافتن عشقهای شخصی(!) تصمیم گرفتم حالا که مشکل سربازی ندارم از سال دیگه کنار ارشد عمران، معماری رو هم شروع کنم به خوندن! بعضی از درساش بین عمران و معماری مشترکه، دستمم تو طرح زدن روونه! یعنی انقدر که عاشق این رشته هستم همیشه در حال خوندن و سرک کشیدن تو کار بچه های معماری بودم! خب، پس ما هم رفتیم قاطیه کنکوریا! :دی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:5  توسط اسپاسم
|


