شاید این پست کمی درهم و آشفته باشه. در لحظه می نویسم. همین لحظه، 11:49 دقیقۀ شب، یکشنبه، 12 خرداد 87.
من گریزونم از روزمرگی. داره اتفاقاتی میفته. جنس حسهام تازگیا برام روشن نیست. فقط حس می کنم جریاناتی داره توی زندگیم به گردش در میاد. حالت گنگیه. همه چی تو یه سکوت نامفهوم ولی کاملاً پر رمز فرو رفته.
دارم می نویسم ولی حس می کنم هر بار باز کلمه هام کلیشه وار به گند کشیده می شن! اصلاً اون چیزی رو نمی رسونن که حس می کنم! نه.
الان از پای کامپیوتر بلند شدم رفتم در اتاقم رو بستم. حالا بیشتر با خودمم، در که بازه فکرم پرت می شه این ور اونور!
ضد و نقیض شدم. انقدر این ضدو نقیض بودن حسها تازگیا زیاد شده که کاملا پذیرفتمش. هر بار حسی به سراغم میاد انگار برعکس همون حس هم همون لحظه یه گوشۀ ذهنم روشن می شه و اعلام میکنه که کاملاً محتمله که لحظه ای بعد، روزی دیگه، سالی دیگه حالتی متناقض داشته باشم، پس بهتره خودم رو با حسهام اشتباه نگیرم.
و عجیب تر اینجاست که همین لحظه که پاراگراف بالا رو نوشتم عمیقاً حس کردم به حرفی که زدم به هیچ وجه اعتقاد ندارم! کاملاً هم برعکس! فکر میکنم در هر لحظه من همونی هستم که حس می کنم و با حسم تعریف می شم!
مطمئنم کسی اون بیرون منتظرمه. همون که منم منتظرشم. نمی شناسمش. وحشی شدم!
نقطه، تمام، نفس. پایان هذیانهای امشب!
بداهه میگم، بی فکر، هرچه آمد، آمد:
چه طعمی دارد زندگی در رکود، بی حادثه، امن، در رخوت؟
چه زنده بودنیست اگر پی یک لحظه نگاه، که دلت را لرزاند، نروی کوچه به کوچه، راه را گم نکنی؟
قفل شدم. تمام.
من گریزونم از روزمرگی. داره اتفاقاتی میفته. جنس حسهام تازگیا برام روشن نیست. فقط حس می کنم جریاناتی داره توی زندگیم به گردش در میاد. حالت گنگیه. همه چی تو یه سکوت نامفهوم ولی کاملاً پر رمز فرو رفته.
دارم می نویسم ولی حس می کنم هر بار باز کلمه هام کلیشه وار به گند کشیده می شن! اصلاً اون چیزی رو نمی رسونن که حس می کنم! نه.
الان از پای کامپیوتر بلند شدم رفتم در اتاقم رو بستم. حالا بیشتر با خودمم، در که بازه فکرم پرت می شه این ور اونور!
ضد و نقیض شدم. انقدر این ضدو نقیض بودن حسها تازگیا زیاد شده که کاملا پذیرفتمش. هر بار حسی به سراغم میاد انگار برعکس همون حس هم همون لحظه یه گوشۀ ذهنم روشن می شه و اعلام میکنه که کاملاً محتمله که لحظه ای بعد، روزی دیگه، سالی دیگه حالتی متناقض داشته باشم، پس بهتره خودم رو با حسهام اشتباه نگیرم.
و عجیب تر اینجاست که همین لحظه که پاراگراف بالا رو نوشتم عمیقاً حس کردم به حرفی که زدم به هیچ وجه اعتقاد ندارم! کاملاً هم برعکس! فکر میکنم در هر لحظه من همونی هستم که حس می کنم و با حسم تعریف می شم!
مطمئنم کسی اون بیرون منتظرمه. همون که منم منتظرشم. نمی شناسمش. وحشی شدم!
نقطه، تمام، نفس. پایان هذیانهای امشب!
بداهه میگم، بی فکر، هرچه آمد، آمد:
چه طعمی دارد زندگی در رکود، بی حادثه، امن، در رخوت؟
چه زنده بودنیست اگر پی یک لحظه نگاه، که دلت را لرزاند، نروی کوچه به کوچه، راه را گم نکنی؟
قفل شدم. تمام.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:26  توسط اسپاسم
|


