تبليغاتX
اسپاسم
این چند روزه که فرصت بود نشستم به هر زور و زحمتی بود یه چیزایی در مورد طراحی قالب و html از این ور و اونور خوندم و نتیجش شد همینی که ملاحضه می فرمایید!

خب! چجوریاس؟! قابل تحمله؟! البته کار خاصی نکردم، همون قالب پیش فرض بلاگفا رو یه دستی کشیدم به سر و روش! باری؛ از هیچی بهتره، اونم برای اولین بار! :)
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:36  توسط اسپاسم  | 

دوباره خیلی اتفاقی گذرم افتاد به آلبوم عکسای 5، 6 سالگیم! این ورق زدن آلبوم قدیمی گرچه کلیشه ای شده ولی حسش همون حس غریب همیشگیه. نمی دونم چرا هر بار با دیدن این عکسا انقدر دلم می گیره. خنده دار شاید به نظر بیاد ولی احساس می کنم دارم پیر میشم! گذر زمان رو حس می کنم، یعنی خودم رو می ذارم جای 10 یا 15 سال بعد که دارم عکسای الانم رو نگاه می کنم، بعد با خودم می گم یعنی من 10، 15 سال دیگه چه ریختی ام؟! 30 سال دیگه چطور؟! چه حسی دارم؟ بعد می بینم که به هرحال روزی می رسه که تو دیگه توی بعضی از بازی های این دنیا نقشی نداری، می ری بیرون! از الان حسش برام دردناکه! چه جالب می شد که عمر کسی  مثلاً اگه 70 سال بود طرف خودش انتخاب می کرد چقدرشو تو چه سنی بگذرونه، مثلاً 50 سال از 70 سال رو تو 25 سالگی بگذرونی!

پ.ن1: گاهی فکر کردن به همچین چیزایی باعث میشه که لحظه لحظۀ این روزای جوونی رو خاطره کنم! ببلعم!

پ.ن2: بازم فکر کردن به همچین جریاناتی (که سابقش طولانیه!) باعث شده که ببینم چه کارایی رو واقعاً دوست دارم انجام بدم، چه کارهایی می تونه برام مثه یه بازی باشه، جوری که بتونم خلاقیت نشون بدم و حسش همیشه برام تازه بمونه و مهمتر اینکه به وجود کسی وابسته نباشه، مال خودم باشه، مال تنهایی من، وحالا دارم می رم به اون سمت. دارم یکی یکی چیزایی رو که عاشقشون هستم پیدا می کنم.

پ.ن3: در راستای همین یافتن عشقهای شخصی(!) تصمیم گرفتم حالا که مشکل سربازی ندارم از سال دیگه کنار ارشد عمران، معماری رو هم شروع کنم به خوندن! بعضی از درساش بین عمران و معماری مشترکه، دستمم تو طرح زدن روونه! یعنی انقدر که عاشق این رشته هستم همیشه در حال خوندن و سرک کشیدن تو کار بچه های معماری بودم! خب، پس ما هم رفتیم قاطیه کنکوریا! :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:5  توسط اسپاسم  | 

تقریباً هشت سال می گذره. مدت زیادیه از آخرین باری که عاشق بودم. سنی ندارم، جوونم، اما هشت سال گذشته از آخرین بار! چرا؟ اصلاً چرا عاشم می شدم؟ حالا اما توی هر برخوردی، توی هر آشناییه تازه، بعد از چند گاهی می بینم که طرف انگار پر از خالیه! اونم هزار تا سوراخ صنبه تو وجودش داره که می خواد با وجود یه نفر دیگه پر کنه و دیدن همین نمی ذاره عاشق بشم! بهای دل دادن ندیدنه انگار! زیر سیبیلی رد کردن همۀ اون چیزایی که می بینی و ندید گرفتن تمام اون سوراخ صنبه های روحی! چاره چیه؟! توهم عاشقیت زدن؟! باید فاز دلدادگی گرفت انگار!

نمی گم من خالی نیستم، نمی گم من پر از انرژی ام یا هیچ خلائی ندارم. فقط یه ایراد فنی دارم، اونم اینه که متاسفانه می بینم!

کاش یکی منو ری استارت کنه!

پ.ن : عاشق شو قلب من، کاین زندگی به عشق، رنگی دگر شود! (خداییش داشتین نوآوری و شکوفاییو؟! :دی)

پ.ن 2 : البته این به معنی خراب شدن رابطه ها نیست، حتی ممکنه یه دوستیه خیلی خوب شکل بگیره، سک.س هم پیش بیاد، اما حساب عشق جداس، اینکه حاضر بشی با تمام وجود حستو رو کنی!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 1:2  توسط اسپاسم  | 

چرا نوشتنم نمی یاد؟! فقط حس دارم، نمی دونم چطور بریزمشون تو کلمه ها!

گاهی چقدر حرف می زنی! گاهی چقدر نچسب می شی! خیلی دوست دارم 10 سال دیگه همدیگرو ببینیم! می خوام همینطور که کنار هم هستیم، همینطور که با هم دوستیم آروم آروم 10 سال بگذره و بعد ببینم هر کدوم کجاییم!
مصمم هستم .. نمی دونی چقدر سر سختم .. خوشحالم که نمی دونی .. خوشحالم که جوونم .. خوشحالم که وقت هست ..

پ. ن : این نوشته به هیچ وجه فرافکنی یا جو زدگی ناشی از یه شکست عشقی نیست! جریان فقط یه اتفاق کاملاً درونیه .. یک تصمیم ..
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:44  توسط اسپاسم  | 

آشنایی من با وبلاگستان فارسی بر می گرده به 2، 3 سال پیش. کمی طول کشید تا بلاگهای مورد علاقه ام رو پیدا کنم و بعد تر ها با اومدن گوگل ریدر و فید و فید بازی تبدیل شدم به یک معتاد به تمام عیار وبلاگی!

البته این آمد و شدها به فضای وبلاگستان کاملاً یک طرفه بود و من در اکثر مواقع صرفاً خواننده ای بوده ام سایلنت ! (البته این مورد اخیر رو می اندازم گردن گوگل ریدر عزیز که متاسفانه امکان کامنت گذاشتن نداره).
باری؛ حالا اما هوای نوشتن بد جوری افتاده به سرم. دستنوشته هایی که اغلب سرانجامشون فراموش شدن لابلای کتابها، روی یخچال (بعضاً توی یخچال!)، زیر تخت و ... بود رو تصمیم دارم منتقل کنم به خونه جدیدشون : اسپاسم!

و در آخر، عوامل گرفتار شدن من در دام اعتیاد(!) : - البته احتمالاً این عزیزان نه من رو می شناسن و نه در اکثر مواقع کامنتی از من دیدن(به علت همون خصیصه سایلنت بودن!) –

یک پزشک (که خیلی آپ تو دیت وار و دلچسب از دنیای پزشکی گرفته تا آی تی، سینما و ... رو پوشش می ده)، 35 درجه (که گاهاً در یکی دو خط، به نکته ای عمیق اشاره ای میزنه بسی ظریف!)، لولیان (لیلی نیکو نظر)، Alibi (که این روزها شدیداً در گیر نوآوری و شکوفاییست!)، سولوژن (که گاهس حس هاش کمی پیچیده میشه!)، دو در دو، For Ever Under Construction، منتقد، ناتور (که فضای نوشته هاش خیلی به دلم میشینه)، سلمان (ستارۀ سهیل بلاگستان!)،Seeking Life، از زندگی،افکار، تادانه، حقوق دان پاریسی (که این روزها کمی دیر آپدیت می کنه)، خانوم لنگ دراز (از عوامل با خطر اعتیاد بالا که با طنز دوست داشتنیش من رو یه جورایی ناک داون کرد و شاید باعث شد برای نوشتن مصمم تر بشم)، روان پریش، زن نوشت، سارا و پاییز (که چقدر زیبا دنیایی زنانه رو به تصویر می کشه)، سایه ، صفحه سیزده، عصیان (این یکی هم خطر اعتیادش بالاست!)، فالشیست (که خیلی به دلم نشسته و ایضاً تازه باهاش آشنا شدم و در حال زیر و رو کردن آرشیوشم!)، فرنگی، کتابلاگ (که من رو با کتابهایی از جنس دیگه – که همیشه به دنبالشون بودم – آشنا کرد. ممنون!)، منصفانه، یوسف علی خانی، کیبرآزاد (جادی دوست داشتنی - خوش تیپ ترین پسر وبلاگستان!)، گربه روی شیروانی داغ (کم، اما زیبا)، گوشزد، یه وجب خاک اینترنت (پژمان دشتی نژاد عزیز که الگوی پشتکار و آهسته و پیوسته رفتن و رسیدنه – گرچه این روزها با سرعت زیاد داره میره که بترکونه! – موفق باشی و سلامت)،  کاپریس (که نمی دونم این روزها کجاست و چرا بلاگش نیست و نابود شد!)، یک فتحی و دکتر مزیدی (آشنای وبلاگستان!).

پ.ن : بر حسب عادت تو نوشته هام به وفور از علامت تعجب (!) استفاده می کنم! در حال حاضر تا حد امکان خودم رو کنترل کردم. وگرنه اونفدر ها هم آدم حیرت زده ای نیستم!

مجدداً پ.ن : آیا فونتی که در حال حاضر استفاده می کنم خواناست ؟! اگر نه با فونت دیگه ای بنویسم.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:58  توسط اسپاسم  | 

بالاخره ما هم وبلاگ دار شدیم! واقعاً نمی دونم شروع اولین پست باید چطور باشه! حتی تردید دارم برای نوشتن از نثر شکسته استفاده کنم یا... .

باری؛ اینجا خواهم نوشت و به مرور شاید وجه تسمیه اسپاسم هم بر خوانندگان ٍ در حال حاضر احتمالی، روشن بشه.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:20  توسط اسپاسم  |