تبليغاتX
اسپاسم
در کل آدم وسواسی نیستم، اما تا اونجا که بشه جوانب رو در نظر میگیرم. وبلاگهایی رو میبینم که خوندنشون واقعاً لذت بخشه، نویسنده سالها لحظه هاشو خاطره کرده و گذاشته اونجا. خب کی دلش می خواد خاطره هاش بریزه به هم؟ کی دلش می خواد خاطره هاش ناغافل پاک بشن و دیگه نشه برشون گردوند؟!

خب، پس من رفتم! جایی باید باشه که با خیال راحت تر بنویسم و مناسب تر دیدم که تا تعداد پستها بالا نرفته و آرشیو سنگین نشده اسباب کشی کنم.

اینجا : http://spasmodics.blogspot.com می تونید پیدام کنید! - خداحافظ بلاگفا -
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:43  توسط اسپاسم  | 

داشتم یه مقایسه در مورد سرویس های وبلاگ نویسی می خوندم. مهمترین ویژگی که این وسط نظرم رو جلب کرد امکان تهیه بک آپ (همون نسخۀ پشتیبان خودمون!) از آرشیو وبلاگ بود و این که می شد برای مثال وبلاگی را که تو بلاگ اسپات یا مووبل تایپ داری خیلی راحت منتقل کنی روی وردپرس. اما طبق معمول سرویسهای داخلی فاقد همچین امکاناتی هستن. هرچی گشتم همچین امکانی رو توی بلاگفا ندیدم. پس با این حساب این سوال پیش می آد که وبلاگنویسهایی که آرشیو چندینو چند سالشون توی بلاگفاست و پستهای خیلی خوبی هم دارن اگه یه روز بخوان مطالبشون رو به جای دیگه منتقل کنن یا یه نسخه (با حفظ ترتیب نوشته ها البته - جدای از فایلهای ورد که از مطالب داریم) برای خودشون داشته باشن تکلیف چیه؟! چه بلایی سر کامنتهاشون میاد؟!

خب، با تمام اینها که گفتم این فکر به ذهنم خطور می کنه که شاید بهتر باشه تا تعداد پستهام بالاتر نرفته و اون چند نفری که احتمالاً اینجا رو می خونن به این آدرس عادت نکردن مطالب رو منتقل کنم به یه سرویس با امکانات بیشتر و البته مطمئن تر. هنوز تصمیم نهایی رو نگرفتم البته، چون عنوان spasm فقط روی بلاگفا آزاد بود!

پ.ن : از دوستانی که اینجا رو می خونن اگر کسی راه حلی سراغ داره ممنون می شم من رو هم در جریان بذارید :)
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:56  توسط اسپاسم  | 

داغ بود. زیر دستهام می رقصید. با هر لمس پیچ و تاب می خورد. واقعاً می رقصید انگار!

رام نمی شد! دستهاشو گرفتم. مثل یه صلیب سوزان، زیر تن من... تقلا می کرد. خیره شدیم...

آخرش پرسید: خوب بودم؟

کاش نمی پرسیدی. خراب شد.

وحشی تر بودم.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 13:52  توسط اسپاسم  | 

شاید این پست کمی درهم و آشفته باشه. در لحظه می نویسم. همین لحظه، 11:49 دقیقۀ شب، یکشنبه، 12 خرداد 87.

من گریزونم از روزمرگی. داره اتفاقاتی میفته. جنس حسهام تازگیا برام روشن نیست. فقط حس می کنم جریاناتی داره توی زندگیم به گردش در میاد. حالت گنگیه. همه چی تو یه سکوت نامفهوم ولی کاملاً پر رمز فرو رفته.

دارم می نویسم ولی حس می کنم هر بار باز کلمه هام کلیشه وار به گند کشیده می شن! اصلاً اون چیزی رو نمی رسونن که حس می کنم! نه.

الان از پای کامپیوتر بلند شدم رفتم در اتاقم رو بستم. حالا بیشتر با خودمم، در که بازه فکرم پرت می شه این ور اونور!

ضد و نقیض شدم. انقدر این ضدو نقیض بودن حسها تازگیا زیاد شده که کاملا پذیرفتمش. هر بار حسی به سراغم میاد انگار برعکس همون حس هم همون لحظه یه گوشۀ ذهنم روشن می شه و اعلام میکنه که کاملاً محتمله که لحظه ای بعد، روزی دیگه، سالی دیگه حالتی متناقض داشته باشم، پس بهتره خودم رو با حسهام اشتباه نگیرم.

و عجیب تر اینجاست که همین لحظه که پاراگراف بالا رو نوشتم عمیقاً حس کردم به حرفی که زدم به هیچ وجه اعتقاد ندارم! کاملاً هم برعکس! فکر میکنم در هر لحظه من همونی هستم که حس می کنم و با حسم تعریف می شم!

مطمئنم کسی اون بیرون منتظرمه. همون که منم منتظرشم. نمی شناسمش. وحشی شدم!

نقطه، تمام، نفس. پایان هذیانهای امشب!

بداهه میگم، بی فکر، هرچه آمد، آمد:

چه طعمی دارد زندگی در رکود، بی حادثه، امن، در رخوت؟
چه زنده بودنیست اگر پی یک لحظه نگاه، که دلت را لرزاند، نروی کوچه به کوچه، راه را گم نکنی؟

قفل شدم. تمام.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:26  توسط اسپاسم  | 

 معمولاً با موقعیتهای جدید خوب روبرو میشم. هرچند توی دنیای درونیم همه چی جوره دیگه ای باشه، اما خب حداقل سعی می کنم به اصطلاح موقعیتو Handle (همون هندل خودمون!) کنم هرجوری هس، حتی به ظاهر! این دفه ولی یه کم دل دلم میشه! (دیگه اصطلاح بهتری به ذهنم نرسید واسه توصیف این حالت! اصن نمی دونم چرا تازگیا لغتا یادم میره، همونی که در لحظه می رسه به ذهنم همونو می گم و خلاص! یه جوریه – بگذریم حالا!)

قرار بر اینه که هرسال دانشگاههای دنیا هر کدوم دو سه تا دانشجوی سال آخرو تو چندتا رشته انتخاب می کنن، بعد واسه هر رشته تو کشورای مختلف یه سری پروژه در نظر گرفته میشه و اینا فرستاده می شن اونجا برای دورۀ کارآموزیشون. تقریبا همۀ کشورای دنیا هستن و جالبه که ایرانم همچین برنامه ای رو داره و جزو شرکت کننده هاس. باری؛ از دانشگاه ما دو نفر قرار شد برن، یکیشم شد من! دورهه 2 ماه طول می کشه و زبان هم انگلیسی تعیین شده. مکان : استانبول، اون یکی هم آلمان. حالا 1 ماه مونده به رفتن. هرچی دارم نزدیک تر میشم این دل دله هی بیشتر میشه! باره اولمه، اصن نمی دونم قراره با چه فضایی مواجه بشم. یه سری آدمایی  که برای باره اوله دارم می بینمشون و اینکه باید با یه زبون دیگه باهاشون ارتباط برقرار کنم! از یه طرفم هی می ترسم جلو اینا که 100% باید آدمای با تجربه و حرفه ای باشن یه وقت سوتی ای چیزی بدم، نمی دونم بچه های دیگه که اونجان از چه کشورایی هستن، چقد تجربه دارن، چه تریپی دارن میان و ...! اصن شاید دارم بی خودی هی شلوغش می کنم! خب حالا که نوشتمش یه جور دیگه شد حسم! زیادم نمی تونه بد با شه ها! اصن شاید خیلیم خوب باشه و کلی هم حال بده :دی !!!

به این می گن نوشتار درمانی فک کنم! جدن چیزه جالبیه ها، رو من جواب داد انگار! پس این پست رو زیاد جدی نگیرید، فقط می ذارمش اینجا واسه دل خودم که گاه گاهی بخونم استرسم کم شه! نقطه، تمام، نفس.

پ.ن: ما رو خواستن که یه صحبتی باهامون بکنن، آخرش یارو برگشت گفت "ایشالا که می رید و بر می گردید و قدر ایران عزیزمون رو بیشتر میدونید!" – راست میگفت شاید.

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:12  توسط اسپاسم  | 

زمزمه کن سکوت را
ترانه های دل بگو
نام مرا زمن بگیر
غریبه کن مرا به خویش
مرا به ناکجا ببر
به قعر نیستها، به دور
به دور...

پ.ن: کم کم بعضی دستنوشته هامو دارم میارم به خونۀ جدیدشون: اسپاسم. وقته اسباب کشیه!
بازم پ.ن: نمی دونم چرا تو فایرفاکس درست دیده نمی شم! تو اینترنت اکسپلورر که همه چی درست به نظر می رسه.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:35  توسط اسپاسم  | 

خب... 24 سال گذشت! به همین راحتی، به همین... خوشمزگی؟! نمی دونم!

امشب 24 ساله شدم. چرا دیگه تو روزای تولدم هیچ حس خاصی ندارم؟ فقط یه حسه غریب دلتنگیه، یه یادآوری که هی، حواست هست؟! فهمیدی از این خرداد تا خرداد قبلی چجوری گذشت؟ سرمو می خارونم و باز بیشتر یادم می افته که ...Yesterday When I Was Young

چه حس جالبیه که کسی یادش نبود امشب شب تولدمه! اصلاً هم بدم نیومد! یه جوره خاصی بود، خیلی واقعی تر از اینکه یه عده خیلی مصنوعی هی چپ و راست به آدم تبریک بگن!

حالا خودم هستم و خودم. هی پسر، تولدت مبارک. حواست که هست...؟!

پ.ن: منوی روز : Shadow On The Sun چقدر مناسب حال این روزهام بود!
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 23:39  توسط اسپاسم  | 

توی استودیو نشسته بودیم و در مورد کارا صحبت می کردیم. یکی از بچه ها گفت امروز خیلی اتفاقی موقع سرچ کردن یه مطلبی خونده که شدیدن به دلش نشسته و تکونش داده. چند خطی رو یادش بود : "...اعتراف می‌کنم که من هنوز نمی‌توانم با خودم و فقط خودم تنها باشم و شاد باشم و لذت ببرم. چیزی باید باشد، جان‌دار یا بی‌جان که من بتوانم خودم را، یا دقیق‌تر این خلاء درون را تحمل کنم...".
 امروز داشتم توی گوگل ریدرم پستهای نخونده رو می خوندم که رسیدم به وبلاگ الیزه. و آن خلاء لعنتی...

خودش بود! عالی بود. عالی. نمی دونم اینجا رو می خونی یا نه، ولی عالی بود به توان بینهایت. و ارزشمند.

دوباره بارون گرفت، دوباره اشکای من...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:22  توسط اسپاسم  | 

داشتیم قدم می زدیم... گفت به درختا نگاه کن. ولی جوری نگاه کن که انگار همچین چیزی رو برای اولین باره که می بینی! حتی اسمش رو درخت نذار. بذار همینی که هست باشه. همین موجودی که الان جلوت ایستاده. این سنگ فرشها، پرنده ها، هر چیزی که می بینی. همه بدون اسم، بدون تعریف، بدون تاریخ و بدون گذشته... و برای همین به چهرۀ آدمها نگاه نکن چون تورو یاد چیزی میندازن. یاد یه خاطره، یه تصویر، یه حس، مزاحمت فکری... خوب یا بد بودنش مهم نیست، بدون قضاوت.

چقدر زنده شدیم! یک لحظه توی سکوت اون شب چقدر همه چیز جور دیگه ای بود. یک آن حس کردم اتفاقاتی در جریانه! حتی هوایی که اطرافم بود، آسمون، درختا... جریان داشتن، نفس می کشیدن انگار، حرکت می کردن!

و بعد، گفت نگاه کن، اما حس کن نیستی! این تو نیستی که نگاه می کنی، فقط تصاویر هستند، همه چیز سر جاشه، درختا، هوا، صداها، اما تو نیستی، بدنت نیست! و یک لحظه حس کردم پرت شدم! پرت شدم درون اون چیزی که می دیدم! عجیب بود. جنس دیگه ای داشت. واقعیتی بود. رازی داشت...

عجب شبی بود!
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 2:0  توسط اسپاسم  | 

این چند روزه که فرصت بود نشستم به هر زور و زحمتی بود یه چیزایی در مورد طراحی قالب و html از این ور و اونور خوندم و نتیجش شد همینی که ملاحضه می فرمایید!

خب! چجوریاس؟! قابل تحمله؟! البته کار خاصی نکردم، همون قالب پیش فرض بلاگفا رو یه دستی کشیدم به سر و روش! باری؛ از هیچی بهتره، اونم برای اولین بار! :)
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:36  توسط اسپاسم  | 

دوباره خیلی اتفاقی گذرم افتاد به آلبوم عکسای 5، 6 سالگیم! این ورق زدن آلبوم قدیمی گرچه کلیشه ای شده ولی حسش همون حس غریب همیشگیه. نمی دونم چرا هر بار با دیدن این عکسا انقدر دلم می گیره. خنده دار شاید به نظر بیاد ولی احساس می کنم دارم پیر میشم! گذر زمان رو حس می کنم، یعنی خودم رو می ذارم جای 10 یا 15 سال بعد که دارم عکسای الانم رو نگاه می کنم، بعد با خودم می گم یعنی من 10، 15 سال دیگه چه ریختی ام؟! 30 سال دیگه چطور؟! چه حسی دارم؟ بعد می بینم که به هرحال روزی می رسه که تو دیگه توی بعضی از بازی های این دنیا نقشی نداری، می ری بیرون! از الان حسش برام دردناکه! چه جالب می شد که عمر کسی  مثلاً اگه 70 سال بود طرف خودش انتخاب می کرد چقدرشو تو چه سنی بگذرونه، مثلاً 50 سال از 70 سال رو تو 25 سالگی بگذرونی!

پ.ن1: گاهی فکر کردن به همچین چیزایی باعث میشه که لحظه لحظۀ این روزای جوونی رو خاطره کنم! ببلعم!

پ.ن2: بازم فکر کردن به همچین جریاناتی (که سابقش طولانیه!) باعث شده که ببینم چه کارایی رو واقعاً دوست دارم انجام بدم، چه کارهایی می تونه برام مثه یه بازی باشه، جوری که بتونم خلاقیت نشون بدم و حسش همیشه برام تازه بمونه و مهمتر اینکه به وجود کسی وابسته نباشه، مال خودم باشه، مال تنهایی من، وحالا دارم می رم به اون سمت. دارم یکی یکی چیزایی رو که عاشقشون هستم پیدا می کنم.

پ.ن3: در راستای همین یافتن عشقهای شخصی(!) تصمیم گرفتم حالا که مشکل سربازی ندارم از سال دیگه کنار ارشد عمران، معماری رو هم شروع کنم به خوندن! بعضی از درساش بین عمران و معماری مشترکه، دستمم تو طرح زدن روونه! یعنی انقدر که عاشق این رشته هستم همیشه در حال خوندن و سرک کشیدن تو کار بچه های معماری بودم! خب، پس ما هم رفتیم قاطیه کنکوریا! :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:5  توسط اسپاسم  | 

تقریباً هشت سال می گذره. مدت زیادیه از آخرین باری که عاشق بودم. سنی ندارم، جوونم، اما هشت سال گذشته از آخرین بار! چرا؟ اصلاً چرا عاشم می شدم؟ حالا اما توی هر برخوردی، توی هر آشناییه تازه، بعد از چند گاهی می بینم که طرف انگار پر از خالیه! اونم هزار تا سوراخ صنبه تو وجودش داره که می خواد با وجود یه نفر دیگه پر کنه و دیدن همین نمی ذاره عاشق بشم! بهای دل دادن ندیدنه انگار! زیر سیبیلی رد کردن همۀ اون چیزایی که می بینی و ندید گرفتن تمام اون سوراخ صنبه های روحی! چاره چیه؟! توهم عاشقیت زدن؟! باید فاز دلدادگی گرفت انگار!

نمی گم من خالی نیستم، نمی گم من پر از انرژی ام یا هیچ خلائی ندارم. فقط یه ایراد فنی دارم، اونم اینه که متاسفانه می بینم!

کاش یکی منو ری استارت کنه!

پ.ن : عاشق شو قلب من، کاین زندگی به عشق، رنگی دگر شود! (خداییش داشتین نوآوری و شکوفاییو؟! :دی)

پ.ن 2 : البته این به معنی خراب شدن رابطه ها نیست، حتی ممکنه یه دوستیه خیلی خوب شکل بگیره، سک.س هم پیش بیاد، اما حساب عشق جداس، اینکه حاضر بشی با تمام وجود حستو رو کنی!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 1:2  توسط اسپاسم  | 

چرا نوشتنم نمی یاد؟! فقط حس دارم، نمی دونم چطور بریزمشون تو کلمه ها!

گاهی چقدر حرف می زنی! گاهی چقدر نچسب می شی! خیلی دوست دارم 10 سال دیگه همدیگرو ببینیم! می خوام همینطور که کنار هم هستیم، همینطور که با هم دوستیم آروم آروم 10 سال بگذره و بعد ببینم هر کدوم کجاییم!
مصمم هستم .. نمی دونی چقدر سر سختم .. خوشحالم که نمی دونی .. خوشحالم که جوونم .. خوشحالم که وقت هست ..

پ. ن : این نوشته به هیچ وجه فرافکنی یا جو زدگی ناشی از یه شکست عشقی نیست! جریان فقط یه اتفاق کاملاً درونیه .. یک تصمیم ..
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:44  توسط اسپاسم  | 

آشنایی من با وبلاگستان فارسی بر می گرده به 2، 3 سال پیش. کمی طول کشید تا بلاگهای مورد علاقه ام رو پیدا کنم و بعد تر ها با اومدن گوگل ریدر و فید و فید بازی تبدیل شدم به یک معتاد به تمام عیار وبلاگی!

البته این آمد و شدها به فضای وبلاگستان کاملاً یک طرفه بود و من در اکثر مواقع صرفاً خواننده ای بوده ام سایلنت ! (البته این مورد اخیر رو می اندازم گردن گوگل ریدر عزیز که متاسفانه امکان کامنت گذاشتن نداره).
باری؛ حالا اما هوای نوشتن بد جوری افتاده به سرم. دستنوشته هایی که اغلب سرانجامشون فراموش شدن لابلای کتابها، روی یخچال (بعضاً توی یخچال!)، زیر تخت و ... بود رو تصمیم دارم منتقل کنم به خونه جدیدشون : اسپاسم!

و در آخر، عوامل گرفتار شدن من در دام اعتیاد(!) : - البته احتمالاً این عزیزان نه من رو می شناسن و نه در اکثر مواقع کامنتی از من دیدن(به علت همون خصیصه سایلنت بودن!) –

یک پزشک (که خیلی آپ تو دیت وار و دلچسب از دنیای پزشکی گرفته تا آی تی، سینما و ... رو پوشش می ده)، 35 درجه (که گاهاً در یکی دو خط، به نکته ای عمیق اشاره ای میزنه بسی ظریف!)، لولیان (لیلی نیکو نظر)، Alibi (که این روزها شدیداً در گیر نوآوری و شکوفاییست!)، سولوژن (که گاهس حس هاش کمی پیچیده میشه!)، دو در دو، For Ever Under Construction، منتقد، ناتور (که فضای نوشته هاش خیلی به دلم میشینه)، سلمان (ستارۀ سهیل بلاگستان!)،Seeking Life، از زندگی،افکار، تادانه، حقوق دان پاریسی (که این روزها کمی دیر آپدیت می کنه)، خانوم لنگ دراز (از عوامل با خطر اعتیاد بالا که با طنز دوست داشتنیش من رو یه جورایی ناک داون کرد و شاید باعث شد برای نوشتن مصمم تر بشم)، روان پریش، زن نوشت، سارا و پاییز (که چقدر زیبا دنیایی زنانه رو به تصویر می کشه)، سایه ، صفحه سیزده، عصیان (این یکی هم خطر اعتیادش بالاست!)، فالشیست (که خیلی به دلم نشسته و ایضاً تازه باهاش آشنا شدم و در حال زیر و رو کردن آرشیوشم!)، فرنگی، کتابلاگ (که من رو با کتابهایی از جنس دیگه – که همیشه به دنبالشون بودم – آشنا کرد. ممنون!)، منصفانه، یوسف علی خانی، کیبرآزاد (جادی دوست داشتنی - خوش تیپ ترین پسر وبلاگستان!)، گربه روی شیروانی داغ (کم، اما زیبا)، گوشزد، یه وجب خاک اینترنت (پژمان دشتی نژاد عزیز که الگوی پشتکار و آهسته و پیوسته رفتن و رسیدنه – گرچه این روزها با سرعت زیاد داره میره که بترکونه! – موفق باشی و سلامت)،  کاپریس (که نمی دونم این روزها کجاست و چرا بلاگش نیست و نابود شد!)، یک فتحی و دکتر مزیدی (آشنای وبلاگستان!).

پ.ن : بر حسب عادت تو نوشته هام به وفور از علامت تعجب (!) استفاده می کنم! در حال حاضر تا حد امکان خودم رو کنترل کردم. وگرنه اونفدر ها هم آدم حیرت زده ای نیستم!

مجدداً پ.ن : آیا فونتی که در حال حاضر استفاده می کنم خواناست ؟! اگر نه با فونت دیگه ای بنویسم.
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:58  توسط اسپاسم  | 

بالاخره ما هم وبلاگ دار شدیم! واقعاً نمی دونم شروع اولین پست باید چطور باشه! حتی تردید دارم برای نوشتن از نثر شکسته استفاده کنم یا... .

باری؛ اینجا خواهم نوشت و به مرور شاید وجه تسمیه اسپاسم هم بر خوانندگان ٍ در حال حاضر احتمالی، روشن بشه.

 
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:20  توسط اسپاسم  |